/ 3 نظر / 114 بازدید
شكوفه

در آن خلوت که هستی بی نشان بود به کنج نیستی عالم نهان بود وجودی بود از نقش دویی دور ز گفتگویی مایی و تویی دور وجود ی مطلق از قید مظاهر ز نور خویشتن بر خویش ظاهر دلارا شاهدی در حجله ی غیب منزه دامنش از تهمت عیب برون زد خیمه ز اقلیم تقدس تجلی کرد در آفاق وانفس به هر آیینه ای بنمود رویی زهر جا خاست از وی گفتگویی جامی

سهیلا

پریشانم چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟! مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی خداوندا! اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی لباس فقر پوشی غرورت را برای ‌تکه نانی ‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌ و شب آهسته و خسته تهی‌ دست و زبان بسته به سوی ‌خانه باز آیی زمین و آسمان را کفر می‌گویی می‌گویی؟! خداوندا! اگر در روز گرما خیز تابستان تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری و قدری آن طرف‌تر عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌ و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد زمین و آسمان را کفر می‌گویی نمی‌گویی؟! خداوندا! اگر روزی‌ بشر گردی‌ ز حال بندگانت با خبر گردی‌ پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت از این بودن، از این بدعت خداوندا تو مسئولی خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است!

صادق ارشی

سلام استاد امیدوارم حالتون خوب باشه خیلی خیلی بابت چلیپاهایی که برام نوشته بودید سپاسگزارم شعرای ناچیز منو مزین کرده بودید بابت ترکیب نستعلیق ممتاز هم ممنونم پیروز و سربلند بمانید