/ 6 نظر / 109 بازدید
سهیلا

اي نگاهت نخي از مخمل و از ابريشم چند وقت است که هر شب به تو مي انديشم به تو آري ، به تو يعني به همان منظر دور به همان سبز صميمي ، به همبن باغ بلور به همان سايه ، همان وهم ، همان تصويري که سراغش ز غزلهاي خودم مي گيري به همان زل زدن از فاصله دور به هم يعني آن شيوه فهماندن منظور به هم به تبسم ، به تکلم ، به دلارايي تو به خموشي ، به تماشا ، به شکيبايي تو به نفس هاي تو در سايه سنگين سکوت به سخنهاي تو با لهجه شيرين سکوت شبحی چند شب است آفت جانم شده است اول اسم کسی ورد زبانم شده است در من انگار کسی در پی انکار من است یک نفر مثل خودم ، عاشق دیدار من است یک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگی اش می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش آه ای خواب گران سنگ سبکبار شده بر سر روح من افتاده و آوار شده در من انگار کسی در پی انکار من است یک نفر مثل خودم ، تشنه دیدار من است یک نفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزیش می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش

سهیلا

رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است اول اسم کسی ورد زبانم شده است آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟ اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیست؟ حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش عاشقی جرم قشنگی ست به انکار مکوش آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود اینک از پشت دل آینه پیدا شده است و تماشاگه این خیل تماشا شده است آن الفبای دبستانی دلخواه تویی عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی + نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 1:31 توسط ken | 27 نظر باز هم در پرده ابهام زمان وامانده ام،هاله تنهایی وجودم را در بر گرفته ،در جستجوی نگاهی زندگی را باختم! کاش نگاهم نگاهت را نمی دید،چرا که همان نگاه ،هیجان روح پرخروشم را تسکین دادو مرا نوازش کرد. کاش نگاهم نگاهت را نمی دید،کاش.... هنوز به یاد تو هستم ،هنوز چون ستاره ای در شب تارم می درخشی،هنوز نمیدانی...

حمید اکبری

یک نفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزیش می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش

حمید اکبری

حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش عاشقی جرم قشنگی ست به انکار مکوش

حمید اکبری

در من انگار کسی در پی انکار من است یک نفر مثل خودم ، تشنه دیدار من است

حمید اکبری

آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟