/ 3 نظر / 47 بازدید
سهیل

حالا که آمده‌ای هی دست و دلم را نلرزان و هی دلواپسم نکن اگر نمی‌مانی بیابان‌های بی‌باران منتظرم هستند ***** حالا که ‌آمده‌ای همان پیراهنت را بپوش همان پیراهن آبی گلدار با همان بهار که مرا پانزده سال جوان‌تر می‌کند ***** حالا که آمده‌ای خداحافظ ای همه‌ی شب‌هایی که با هم گریه کرده‌ایم

سهیل

حالا که رفته‌ای این روزها دلتنگم دلتنگم که رفته‌اند آن روزها ***** حالا که رفته‌ای نامت را بر سنگی می‌نویسند و به همین سادگی زمستان آغاز می‌شود ***** حالا که رفته‌ای گمان نمی‌کنم برگردد همان ابر آبی پوش که می‌آمد بربالای کوهستان تو را نگاه کند

حمید اکبری

سلام چقدر ظریف وزیبایند هردو شعر. حالی میدهند.خوش.