/ 3 نظر / 18 بازدید
روزها و سوزها

سلام استاد ... درود بر شما ...خط زیبایی است ... عمری بجز بیهوده بودن سر نکردیم تقویم ها گفتند و ما باور نکردیم در خاک شد صد غنچه در فصل شکفتن ما نیز جز خاکستری بر سر نکردیم دل در تب لبیک تاول زد ولی ما لبیک گفتن را لبی هم تر نکردیم حتی خیال نای اسماعیل خود را همسایه با تصویری از خنجر نکردیم بی دست و پاتر از دل خود کس ندیدیم زانرو که رقصی با تن بی سر نکردیم با دلنوشته ای به روزم...خوشحال می شوم بخوانید ...چشم انتظار شما ...

سهیل

من توام تو منی ای دوست مرو از بر خویش خویش را غیر مینگار و مران از در خویش سر و پا گم مکن از فتنه بی‌پایانت تا چو حیران بزنم پای جفا بر سر خویش آن که چون سایه ز شخص تو جدا نیست منم مکش ای دوست تو بر سایه خود خنجر خویش ای درختی که به هر سوت هزاران سایه‌ست سایه‌ها را بنواز و مبر از گوهر خویش سایه‌ها را همه پنهان کن و فانی در نور برگشا طلعت خورشیدرخ انور خویش ملک دل از دودلی تو مخبط گشتست بر سر تخت برآ پا مکش از منبر خویش عقل تاجست چنین گفت به تثمیل علی تاج را گوهر نو بخش تو از گوهر خویش

سهیل

زیر خکستر ذهنم باقی ست آتشی سرکش و سوزنده هنوز یادگاری است ز عشقی سوزان که بودم گرم و فروزنده هنوز عشقی آنگونه که بنیان مرا سوخت از ریشه و خکستر کرد غرق درحیرتم از اینکه چرا مانده ام زنده هنوز گاهگاهی که دلم می گیرد پیش خودم می گویم آن که جانم را سوخت یاد می آرد از این بنده هنوز سخت جانی را ببین که نمردم از هجر مرگ صد بار به از بی تو بودن باشد گفتم از عشق تو من خواهم مرد چون نمردم هستم پیش چشمان تو شرمنده هنوز گرچه از فرط غرور اشکم از دیده نریخت بعد تو لیک پس از آنهمه سال کس ندیده به لبم خنده هنوز گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت سالها هست که از دیده من رفتی لیک دلم از مهر تو آکنده هنوز دفتر عمر مرا دست ایام ورقها زده است زیر بار غم عشق قامتم خم شد و پشتم بشکست در خیالم اما همچنان روز نخست تویی آن قامت بالنده هنوز در قمار غم عشق دل من بردی و با دست تهی منم آن عاشق بازنده هنوز آتشی عشق پس از مرگ نگردد خاموش گر که گورم بشکافند عیان می بینند زیر خکستر جسمم باقی است آتش سرکش و سوزنده هنوز