پيام قلم ني


فرهنگ وهنر و...

ای ايران ای مرز پر گهر - ای خاکت سرچشمه هنر

 

کاش درختی بی شکوفه وبی میوه بودم

 

روحم از بار میوه ی پخته ی خود سنگین است

کیست که بیاید و بچیند و راضی شود؟

یک نفر نیست که روزه دار باشد و قلبش مهربان و سخاوتمند، تا بیاید و روزه اش را

با نخستین ثمراتِ من از خورشید بگشاید و

مرا از بار فروانی خویش نجات دهد؟

 

.روحم لبریز از باده ی اعصار است

تشنه ای نیست که بیاید و بنوشد؟

 

،بنگر مردی دستان خویش را فرا می آورد و در چهارراه ها می ایستاد

:و دستانش پر از گوهران بودند. و رهگذران را ندا می داد و می گفت

.بر من رحمت آورید و از من بگیرید

.به نام خدا، دستانم را خالی کنید و تسلایم بدهید

.اما رهگذران تنها نگاهش می کردند و هیچکس چیزی از دستان او برنمی داشت

بهتر بود که او گدایی بود و دستش را برای گرفتن دراز می کرد

- آی دستی لرزان، که خالی به سینه اش بازمی گشت-

تا اینکه دستش را سرشار از هدایای گرانبها پیش می آورد

.و هیچ کس نبود که آن را بگیرد

 

و بنگر شهزاده ی سخاوتمند ی، در کوه و صحرا خیمه های حریر برپا کرد

و به غلامانش فرمان داد آتش بیفروزند، تا غریبان و آوارگان ببینند؛

.و غلامانش را فرستاد تا در جاده ها میهمانانی بیابند

.اما جاده ها و راههای بیابان متروک بود، و هیچ کس را نیافتند

.بهتر بود آن شهزاده مردی بی کس و تنها و در جستجوی نان و سرپناه بود

.بهتر بود آواره ای بود که هیچ چیز جز عصا و ظرف سفالی نداشت

زیرا در این صورت، شب هنگام به هم نوع خود بر می خورد به شاعران بی کس و کار

.و در تهی دستی و خاطرات و رؤیاها با هم شریک می شدند

 

و بنگر، دختر پادشاهی بزرگ از خواب برخاست و جامه ی حریرش را

،بر تن کرد و مرواریدها و یاقوت هایش را بر خود آویخت

.و بر موهایش مُشک افشاند و انگشتانش را در کهربا فرو برد

پس از برجش به باغ فرود آمد، و آن جا، تنها

.ژاله های شبانه به ملاقات صندل های زرین اش آمدند

،در سکون شبانه، دختر یک کشتگر، که با گوسفندانش به دشت رفته بود

شامگاهان، با غباردره های پیچ در پیچ بر پاهایش، و بوی تاکستانها در

چین های لباسش، به خانه باز می گشت. و چون شب فرا می رسید

و فرشته ی شب بر جهان مستولی می شد، دزدانه به کنار رودِ دره

.می رفت، که عاشقش آن جا در انتظارش بود

،کاش آن شاهدخت، راهبه ای بود درصومعه ای، و قلبش را به جای بخور میسوزاندند

تا قلبش بالا رود و به باد برسد، و روحش را همچون شمعی می سوزاند، تا

نوری شود و در کنار آنان که نیایش می کنند و آنان که عشق می ورزند

.و آنان که معشوق اند، به نور اعلی برسد

کاش زنی سالخورده بود، و در آفتاب می نشست و به یاد می آورد

.کدام کس شریکِ جوانی اش بوده است

 

روحم از بار میوه ی پخته ی خود سنگین است؛

.روحم از بار میوه اش سنگین است

اینک که می آید تا بخورد و راضی شود؟

روحم از باده اش لبریز است

اینک که باده می ریزد و می نوشد و گرمای صحرا را فرو می نشاند؟

 

کاش درختی بی شکوفه و بی میوه بودم؛

چرا که درد پرباری تلخ تر از سترونی است؛

،و رنج ثروتی که هیچ کس نمی پذیرد

.عظیم تر از اندوهِ تهی دستی است که هیچ کس به او نمی بخشد

 

کاش چاهی خشک بودم، و مردمان در من سنگ می انداختند؛

زیرا تحملش بهتر و آسان تر از چشمه های آب زنده بودن است؛

.و مردم از کنارت بگذرند اما ننوشند

 

،کاش نِی زیر پا افتاده ای بودم

،چرا که بهتر بود از چنگی سیمین تار بودن

،در خانه ای که سرورش انگشت ندارد

.و کودکانش ناشنوایند

 

 

. از کتاب باغ پیامبر و سرگردان

نوشته ی جبران خلیل جبران

 

   + حمید اکبری - ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/٩