پيام قلم ني


فرهنگ وهنر و...

دلنوشته ایست که من هم میخواستم برای عزیزانم بنویسم



        آرزویی از این بالاتر نیست که بتوان گذشته را بازنوشت. دلیلی برای شادی‌مان از این بالاتر نیست که اکنون در جایی ایستاده‌ایم که این آرزو ممکن است و می‌توانیم از سرخوردگی پدران‌مان بگریزیم و گذشته را تغییر دهیم. نتیجه مهم نیست، نتیجه به دست آمده و هر روز تجربه‌اش می‌کنیم:‌ چندین هفته است که حقارت مرگ و وهن زندگی دست از سر مردم برداشته است. ما خواست‌ آزادی نداشتیم، ما در پی آزادی نیستیم،‌ ما آزادی را به دست آورده‌ایم. در خیابان،‌ در درون خود، در مقابل چشم یکدیگر. راهش را پیدا کرده‌ایم. اکنون از هرچه محروم مانده باشیم، به سیاست راه یافته‌ایم. دیگر فهمیده‌ایم زندگی‌مان چه چیزی را کم داشت، اگر در خانه‌ هم بمانیم خوب می‌دانیم چه تغییری عظیم کرده‌ایم. ایران از تنش‌ مشروعیت لبریز است و این یک التهاب نیست. دیگر هرگز فرونمی‌نشیند. «مردم» به وجود آمده است. اگر مجلس صدساله‌ی ایران را بدل به جمع کودکانه‌ی بی‌خاصیتی کردند، مجلس باز از درون این کشور جوشید. ایران به خود می‌پیچد، چیزی است نگران و خشمگین، نه مرده و منجمد و محتوم. چنین ملغمه‌ی سیاسی فضاحت‌باری حتا اگر به زور سلاح گرم هم متحد نگاه داشته شود خوب می‌دانیم که از هزار سو ترک خورده است. و بزرگترین ترس را ما ایجاد کرده‌ایم. نه فرهیخته‌ترین و داناترین‌هامان، بلکه تک‌تک‌مان،‌ تک‌تک افرادی که دست‌کم برای لحظاتی به میزانی از شرافت ارتقاء یافتیم که شاید در خود باور نیز  نمی‌کردیم. فهمیده‌ایم که دیگر همگی نقش داریم. متفکران‌مان هم‌رده‌ی دیگران شده‌اند: همه با هم فکر می‌کنیم و اطلاعات را می‌چرخانیم. فکر هیچ‌کس این روزها مایملک او نیست. چیزها بر اثر کارهای تک‌تک‌مان تغییر کرده است و تغییر می‌کند: نه فقط با راه‌های از قبل پیش‌بینی شده بلکه با ساده‌ترین تلاش‌های درونی،‌ با امیدوار بودن، با اندکی شرافت.. با شرافتی که بدان رجوع می‌کنیم یا تولیدش می‌کنیم.

 

        رأی محجوبانه‌ای را به صندوق انداختیم و نمی‌دانستیم که پس‌لرزه‌هایش تا بدینجا خواهد رفت. هیچ‌کس نمی‌دانست. دیگر مسئله‌ی یک‌روز و دو روز نیست،‌ مسئله‌ی تمدید مهلت اعلام نتایج نیست، ‌مسئله‌ی شعار دادن و ندادن در خیابان نیست،‌ مسئله‌ی این است که دیگر می‌توانیم در کنار کسانی بایستیم که می‌دانیم ارزش فداکاری را دارند. پیش از این انتخابات، نمی‌دانستیم که چند نفریم، که آیا انحطاط، همگان را در خود فروبرده یا نه. که آیا مردم واقعاً سزاوار حکومت‌شان‌اند یا نه. این انتخاباتی که نتایج راستین‌اش اعلام نشد، سرشماری بسیار خوبی بود: لازم نیست لازم نیست خود را در تلویزیون ببینیم تا بدانیم چند نفریم،‌ یکدیگر را در خیابان دیدیم و شمردیم. دیگر می‌دانیم که پوسته‌ی ظاهری این نکبت و وقاحت،‌ صرفاً‌ پوسته است، که آن‌هایی که حاضر باشند دست‌کم در برهه‌ای براساس شرافت، براساس چیزی فراتر از خود تصمیم بگیرند اکثریت‌اند. که این نظام عظیم و مخوف تولید توهم، آنچنان هم کارآمد نبوده است. که بی‌خردی و پستی هنوز در بن‌مایه‌ی مردم ننشسته است. که تاریخ به خود پیچیدن یک ملت از سال‌های جنبش مشروطه به این سو، گم نشده است. به ما، به خصوص به نسل بعد از انقلاب، آموخته بودند که سیاست پدر و مادر ندارد، اکنون به خوبی می‌دانیم که اتفاقاً در سیاست است که می‌شود از بیهودگی و مهمل بودن دست برداشت و برای لحظاتی تبدیل به چیزی دیگر شد، به انسانی دیگر، به کسی که کاری ندارد که رویه‌ی امور تا پیش از این، حتا در زندگی خود او، تا چه اندازه بی‌معنا و بلاهت‌وار بوده است. این چند هفته را زندگی کرده‌ایم. تجربه‌ی غلیظ و فراموش‌نشدنی بودن‌مان در خیابان، حسرت تمامی کسانی است که ترسیدند. و همگی ترسیدیم، در لحظاتی. و آن‌چه دوباره به خیابان‌مان کشید، که واداشتمان بی‌ترس در پشت تلفن سخن بگوییم یا از عزیزان نخواهیم که بیش از حد مواظب خود باشند همین بود که می‌دانستیم چه خودخواهی عظیمی است که بخواهیم آزادی و بودن با دیگران را از دیگران دریغ کنیم. اگر گفته‌ایم، اگر نوشته‌ایم، اگر نصیحت کرده‌ایم یا به یکدیگر زنگ زده‌ایم از خود فراتر رفته‌ایم و برای چیزی فراتر از خود نگران شده‌ایم. گمان نمی‌کنم که کسی باشد که در این چند هفته حتا برای یکبار شجاعت را تجربه نکرده باشد و درنیافته باشد که رذیلتی جز ترس وجود ندارد.

 

        دیگر می‌دانیم که زندگی ما را نه سیاست،‌که فقدان آن سیاه کرده است. زمان مهم نیست، خوب می‌دانیم که ماسک از صورت جدا شده است. دیدیم که جهانیان در مقابل خواست بی‌دلهره و خردمندانه‌ی یک ملت کلاه از سر برمی‌دارند. ما تبدیل به شایسته‌ترین کشور جهان نخواهیم شد و جهان زیر و زبر نخواهد شد اما می‌توانیم به جایی برسیم که زندگی‌مان در این جغرافیا و تاریخ بی‌معنا نباشد. دیگر مسئله‌ی شخص و نام و گروه و دسته نیست:‌ مسئله‌ این است که در روزها و ماه‌ها و سال‌هایی که در پی خواهد آمد، تا زمانی که وضعیت را بر پاشنه‌ای دیگر نچرخانیم، آن‌چه در خطر است کیفیت زندگی است،‌ آن‌ تهدیدمان می‌کند بیهودگی است. ما با کسانی روبروییم که از مرگ دیگران ارتزاق می‌کنند و با سائق مرگ زنده‌اند. کسانی که کینه‌ی زندگی کردن دیگران را به دل دارند. نه فقط با فریاد،‌ نه فقط با اعمال زور بر زورمند، بلکه با به دست گرفتن خواست زندگی، چیزی را که مانع ماست از هم می‌پاشیم، احترام‌مان را در نزد خود و جهانیان پس ‌می‌گیریم، و کاری می‌کنیم که زندگی‌مان پس از سال‌ها و سال‌ها باز شایسته‌ی زیستن شود، که به نقطه‌ای برسیم که رغبتی به تغییر جهان داشته باشیم. و این توهم و خیال خام نیست، ما به چیز زیادی نیاز نداریم:‌ کافی است آزاده باشیم. کافی است آزاده بمانیم. کافی است به آن چیزی در درون خود گوش کنیم که از گردن نهادن به مرگ سرباز می‌زند.

        چیزی که ما را این‌همه هراسناک کرده است (هرچند که خود از این هراسی که برمی‌انگیزیم باخبر نباشیم) این است که دیگر نمی‌توان ما را با ترس از مرگ به سکوت متقاعد کرد چرا که طرف ما دقیقاً خود تجسم واقعی مرگ است. چه مبارزه‌ای از شادی و از رقصیدن بالاتر: به نهایت شادی خود بیندیشیم و آن‌گاه از خود بپرسیم که آیا جز در حضور سیاست می‌تواند این شادی و خوشبختی تضمین شود.

 

        خطاب ما این است: هان! شمایید که باید بترسید! شمایید که باید روزها را بشمارید! پایتان را از گلویمان بردارید! زندگی آرام و پیوسته به پیش می‌رود، فرد را می‌شود کشت اما جمع را نمی‌توان برای همیشه به مرگ تهدید کرد. ما به حمایت از زندگی به پا خاسته‌ایم.

 

   + حمید اکبری - ۱:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٩