پيام قلم ني


فرهنگ وهنر و...

ابله وفرزانه

داستان ابله و فرزانه 

 

در دهکده ای کوچک مردی زندگی می کرد که به ابله بودن اشتهار داشت و ابله هم بود . 

 تمام آبادی مسخره اش می کردند .

ابلهی تمام عیار بود و مردم کلی با او تفریح می کردند.

ولی او از بلاهت خود خسته شد .

بنابر این از مرد عاقلی راه چاره را پرسید.

مرد عاقل گفت :

- مساله ای نیست ! ساده است،

 وقتی کسی از کسی تعریف کرد تو انکار کن . 

 اگر کسی ادعا می کند که  " این آدم مقدس است "٬ 

فوری بگو " نه ! خوب می دانم که گناهکار است٬ 

" اگر کسی بگوید " این کتابی معتبر است "٬ فوری بگو "

 من خوانده و مطالعه کرده ام "٬ نگران نباش که آن را

 خوانده یا نخوانده ای٬ راحت بگو " مزخرف است !

"٬ اگر کسی بگوید این نقاشی یک اثر هنری بزرگ است " راحت بگو " این هم شد هنر؟  چیزی نیست

 مگر کرباس و رنگ . یک بچه هم می تواند آن را بکشد". انتقاد کن٬ انکار کن٬ دلیل بخواه

و پس از هفت روز به دیدنم بیا.

بعد از  هفت روز٬ آبادی به این نتیجه رسید که این شخص نابغه است : " ما خبر از استعدادهای او نداشتیم و اینکه اودرهر موردی اینقدر نبوغ دارد .

 نقاشی را نشان او می دهی و او خطاها را به شما

 نشان می دهد. کتابهای معتبر را نشان او می دهی

 و او اشتباهات و خطا ها را گوشزد می کند .

 چه مغز نقاد شگرفی !چه تحلیل گر و نابغه ی بزرگی ! "

پس از هفت روز پیش مرد عاقل رفت و گفت :

- دیگر احتیاج به صلاح و مصلحت تو ندارم .

 تو آدم ابلهی هستی !

تمام آبادی به این آدم فرزانه معتقد بودند و همه می گفتند :" چون نابغه ی ما مدعی است این مرد آدمی است ابله٬ 

پس او باید ابله باشد."*

* زندگی به روایت بودا٬ ص ۱۵۵ ٬نشر آویژه

اصل داستان از داستان سرای روسی تورگنیف است.

حالا این حکایت ماست.

 

   + حمید اکبری - ۱:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۳/٧