پيام قلم ني


فرهنگ وهنر و...

دم غنیمت است. -چون که تنها زندگی یکبار وهرگز نیست تکرارش.

   + حمید اکبری - ۸:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۳/٢۸

حسن میگوید تماشا کن مرا -استاد شهریار - شعر میگوید که انشا کن مرا.

   + حمید اکبری - ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۳/٢٧

والعصر - طراحی واجرای تذهیب تحت نظارت استاد عبدالله باقری وخوشنویسی هر سه خط از

   + حمید اکبری - ٢:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۳/٢٦

گر نمیخواهی غمینم ساختن شادم مکن - نشاط اصفهانی-ور نمیخواهی خرابم کردن آبادم مکن

   + حمید اکبری - ۳:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۳/٢٥

ای زآفتاب رویت روی جهان منور -عماد الدین نسیمی -وی از نسیم زلفت...

   + حمید اکبری - ۸:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۳/٢۳

ای کاش جان بخواهد معشوق جانی ما -فروغی بسطامی -تا مدعی بمیرد از جان فشانی ما

   + حمید اکبری - ۱:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۳/٢٢

هر که را جامه زعشقی چاک شد -مولانا -او زحرص و عیب کلی پاک شد.

   + حمید اکبری - ٢:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۳/٢۱

اول ای جان دفع شر موش کن. - مثنوی مولانا. - وانگهی در جمع گندم کوش کن.

   + حمید اکبری - ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۳/۱٩

آیینه نیز حیله وتزویر میکند. - محمد عبالحسینس . -حتی به قاب عکس مرا پیر میکند

   + حمید اکبری - ٢:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۳/۱٧

سنگ وسر امیر هوشنگ ابتهاج (سایه)

   + حمید اکبری - ٢:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۳/۱٤

سکوت جوابی غیر قابل پاسخ است.

   + حمید اکبری - ۱:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۳/۱۳

نوح جدید ایستاده بر در کشتی - دکتر شفیعی کدکنی. لیک در آن نیست جای قناری

   + حمید اکبری - ٢:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۳/۱٢

رسم دلداری نمیدانی سخن هم نشنوی - معینی کرمانشاهی . به انتخاب سمیه نجفی.

   + حمید اکبری - ٢:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۳/۱۱

چلیپای امتحان نستعلیق دوره ممتاز - پایان اردیبهشت 1387

   + حمید اکبری - ٢:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۳/۱٠

برف زیبا -امتحانی

   + حمید اکبری - ٩:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۳/٩

عشق ودوست داشتن

  • عشق ودوست داشتن

    دکتر شریعتی (هبوط در کویر)


    عشق یک جوشش کور است
    و پیوندی از سر نابینایی،
    دوست داشتن پیوندی خودآگاه
    واز روی بصیرت روشن و زلال.

    عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و
    هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است،
    دوست داشتن از روح طلوع می کند و
    تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج میگیرد.

    عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست،
    و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر میگذارد
    دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی میکند.

    عشق طوفانی ومتلاطم است،
    دوست داشتن آرام و استوار و پروقار وسرشاراز نجابت.

    عشق جنون است
    و جنون چیزی جز خرابی
    و پریشانی "فهمیدن و اندیشیدن "نیست،
    دوست داشتن ،دراوج،از سر حد عقل فراتر میرود
    و فهمیدن و اندیشیدن رااززمین میکند
    و باخود به قله ی بلند اشراق میبرد.

    عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند،
    دوست داشتن زیبایی های دلخواه را
    در دوست می بیند و می یابد.

    عشق یک فریب بزرگ و قوی است ،
    دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی،
    بی انتها و مطلق.

    عشق در دریا غرق شدن است،
    دوست داشتن در دریا شنا کردن.

    عشق بینایی را میگیرد،
    دوست داشتن بینایی میدهد.



    عشق خشن است و شدید و ناپایدار،
    دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار.

    عشق همواره با شک آلوده است،
    دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر.

    ازعشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر میشویم،
    از دوست داشتن هرچه بیشتر ،تشنه تر.

    عشق نیرویی است در عاشق ،که او را به معشوق میکشاند،
    دوست داشتن جاذبه ای در دوست ،
    که دوست را به دوست می برد.

    عشق تملک معشوق است،
    دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست.

    عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند،
    دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد
    ومیخواهد که همه ی دل ها آنچه را او از دوست
    در خود دارد ،داشته باشند.

    در عشق رقیب منفور است،
    در دوست داشتن است که:
    “هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند”
    که حسد شاخصه ی عشق است
    عشق معشوق را طعمه ی خویش میبیند
    و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید
    و اگر ربود با هردو دشمنی می ورزد و
    معشوق نیز منفور میگردد

    دوست داشتن ایمان است و
    ایمان یک روح مطلق است
    یک ابدیت بی مرز است
    از جنس این عالم نیست.”

    “دکتر علی شریعتی”


     

     

   + حمید اکبری - ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۳/٩

دوست داشتن از عشق برتر... دکتر شریعتی

 

 

دوست داشتن از عشق برتر... –دکتر شریعتی

خدایا: به هر که دوست میداری بیاموز که،عشق از زندگی کردن بهتر است، و به هر که دوســت تر میداری، بچشان که، دوســت داشتن از عشـق برتر. ..شگفتا!وقتی که بود نمی دیدم،وقتی می خواند نمی شنیدم...وقتی دیدم که نبود... وقتی شنیدم که نخواند...!چه غم انگیز است که وقتی چشمه ای سرد وزلال در برابرت، می جوشد و می خواند و می نالد، تشنهء آتش باشی و نه آب، و چشمه که خشکید، چشمه از آن آتش که تو تشنهء آن بودی بخار شد و به هوا رفت و آتش ،کویر را تافت ودر خود گدا خت و از زمین آتش رویید و از آسمان آتش بارید ، تو تشنهء آب گردی و نه تشنهء آتش و بعد عمری گداختن از غم نبودن، کسی که تا بود ، از غم نبودن تو می گدا خت! ...وتو ای آموزگار بزرگ درسهای شگفت من! ای که دست کینه توز مرگ در آن حال عطشم به نوشیدن جرعه هایی که از چشمهء جاوید پر از عجایبت در پیمانه های زرین کلماتت می ریختی مرا بیتاب کرده بود- در این کویر سوختهء پرهول تنها رها کرد. ای که به من آموختی عشقی فراتر از انسان و فروتر از خدا نیز هست و آن دوست داشتن است و آن آسمان پر آفتاب وزیبای"ارادت" است و آن بیتابی پر نیاز و دردمند دو روح خویشاوند است. آشنایی دو تنهای سرگردان بی پناه در غربت پر هراس و خفقان آور این عالم است که عالمیان همه همزبانان و هموطنان همند برادران وخواهران همند و در خانهء خویشند و بر دامن زمین ،مادر خویش و در سایهء زمان پدر خویش، که زادگان زمین و زمانه اند و ساکنان خاک. و تو آموختی که آنچه دو روح خویشاوند را، در غربت این آسمان و زمین بی -درد،دردمند می دارد و نیاز مند بیتاب یکدیگر می سازد دوست داشتن است، ومن در نگاه تو، ای خویشــاوند بزرگ من،ای که در سیمـایت هراس غربت پیدا بود و در ارتعاش پر ا ضطراب سخنت شوق فرار پدیدار! دیدم که تبعیدی زمینی، ...واکنون تو با مرگ رفته ای و من، اینجا، تنها به این امیـد دم می زنم که با هـر «نفس»، « گامی» به تو نزدیک تر می شوم و... ...و این زندگی من است.

 

   + حمید اکبری - ۸:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۳/٧

الکساندر فلیمینگ

الکساندر فلمینگ

کشاورزی فقیر از اهالی اسکاتلند فلمینگ نام داشت. یک روز، در حالی که به دنبال امرار معاش خانواده‌اش بود، از باتلاقی در آن نزدیکی صدای درخواست کمک را شنید، وسایلش را بر روی زمین انداخت و به سمت باتلاق دوید...

پسری وحشت زده که تا کمر در باتلاق فرو رفته بود، فریاد می‌زد و تلاش می‌کرد تا خودش را آزاد کند.

فارمر فلمینگ او را از مرگی تدریجی و وحشتناک نجات داد...

روز بعد، کالسکه‌ای مجلل به منزل محقر فارمر فلمینگ رسید.

مرد اشراف‌زاده خود را به عنوان پدر پسری معرفی کرد که فارمر فلمینگ نجاتش داده بود.

اشراف زاده گفت:«می‌خواهم جبران کنم شما زندگی پسرم را نجات دادی.»

کشاورز اسکاتلندی جواب داد: «من نمی‌توانم برای کاری که انجام داده‌ام پولی بگیرم.»

در همین لحظه پسر کشاورز وارد کلبه شد.

اشراف‌زاده پرسید: «پسر شماست؟»

کشاورز با افتخار جواب داد: «بله»

- با هم معامله می‌کنیم. اجازه بدهید او را همراه خودم ببرم تا تحصیل کند. اگر شبیه پدرش باشد، به مردی تبدیل خواهد شد که تو به او افتخار خواهی کرد...

پسر فارمر فلمینگ از دانشکدة پزشکی سنت ماری در لندن فارغ التحصیل شد و همین طور ادامه داد تا در سراسر جهان به عنوان سِر الکساندر فلمینگ کاشف پنسیلین مشهور شد...

سال‌ها بعد، پسر همان اشراف‌زاده به ذات الریه مبتلا شد.

چه چیزی نجاتش داد؟ پنسیلین!

./x$3NSIb+`

 

 

   + حمید اکبری - ٩:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۳/٤

 

   + حمید اکبری - ٩:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۳/۱