پيام قلم ني


فرهنگ وهنر و...

خداوند حکيم

هر آنچه دوست پسندد

نیکوست

خداوند حکیم

 روزي شخصي كه شاهد خروج پروانه اي از پيله اش بود منفذ كوچكي رادر پيله ديد كه پروانه تلاش مي كند از آن خارج شود وعليرغم سعي وكوشش فراوان  نمي تواند از پيله خارج شود .

 

  شخصي كه جدال  پروانه را براي خروج ميديد تصميم گرفت براي كمك به پروانه  با قيچي منفذ پيله راباز كند تا شاپرك راحت وآسان از آن خارج شود.

 

 پروانه خارج شداما با كمال تعجب به جاي آنكه بالهايش را باز كند واماده پرواز شود ، شروع به خزيدن كرد ونتوانست پرواز كند .

 

    محدوديت پيله وتلاش لازم براي خروج از سوراخ آن ، راهي است كه خدا براي ترشح مايعاتي از بدن پروانه بر روي بالهايش قرار داده بود تا پروانه بعد از خروج از پيله بتواند پرواز كند .

 

 گاهي تلاش همان چيزي است كه در زمين نياز داريم .اگر خدا اجازه ميداد بدون هيچ مشكلي زندگي كنيم ،فلج مي شديم ،به اندازه كافي قوي نبوديم وهرگزنمي توانستيم پرواز كنيم .

 

من قدرت خواستم ، خدا مشكلات را بر سر راه من قرار داد تا قوي شوم .

من دانايي خواستم ، خدا به من مسئله داد تا حل كنم .

من سعادت خواستم ، خدا به من قدرت تفكر وقدرت فهم داد .

من جرأت خواستم ، خدا موانعي بر سر راهم قرار داد تا بر آنها غلبه كنم.

من عشق خواستم  ،او افرادي را به من نشان دادكه نيازمند كمك بودند .

من محبت خواستم ، خدا به من فرصتهايي براي محبت كردن داد .

من به هر چه خواستم نرسيدم ، اما به هر چه نياز داشتم رسيدم ،

 زيرا كه خداوند من حكيم بود .

 

 

 

 

 

   + حمید اکبری - ۱:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۳/٢٤

محبت خدا و فراموشی من

بر روی ما نگاه خدا خنده می زند

هرچند ره به ساحل لطفش نبرده ایم

(فروغ فرخ زاد) 

محبت خدا

و

فراموشی من

امروز صبح که از خواب بیدار شدی، 

نگاهت می کردم؛و امیدوار بودم که

 با من حرف بزنی، 

حتی برای چند کلمه، 

نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی

 که دیروز در زندگی ات افتاد، 

از من تشکر کنی. 

اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، 

مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی. 

وقتی داشتی این طرف و آن طرف

می دویدی تا حاضر شوی 

 فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری

 که بایستی 

 و به من بگویی:سلام؛ 

اما تو خیلی مشغول بودی. 

یک بار مجبور شدی منتظر بشوی

 و برای مدت یک ربع 

کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی. 

 بعد دیدمت که از جا پریدی. 

خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛ 

اما به طرف تلفن دویدی و در عوض

 به دوستت تلفن کردی 

 تا از آخرین شایعات با خبر شوی. 

 تمام روز با صبوری منتظر بودم. 

با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم

که اصلاً وقت نداشتی 

 با من حرف بزنی. 

متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت

 را نگاه می کنی، 

شاید چون خجالت می کشیدی که

با من حرف بزنی، 

سرت را به سوی من خم نکردی. 

 تو به خانه رفتی و به نظر می رسید

 که هنوز خیلی کارها 

 برای انجام دادن داری. 

بعد از انجام دادن چند کار،تلویزیون

 را روشن کردی. 

نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ 

 در آن چیزهای زیادی نشان می دهند

 و تو هر روز 

 مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛ 

 در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی 

 و فقط از برنامه هایش لذت می بری. 

..باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم

 و تو در حالی که 

 تلویزیون را نگاه می کردی،شام خوردی؛ 

 و باز هم با من صحبت نکردی. 

 موقع خواب...،فکر می کنم خیلی خسته بودی. 

 بعد از آن که به اعضای خانواده ات

 شب به خیر گفتی ،

به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی. 

اشکالی ندارد.احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه 

 در کنارت و برای کمک به تو آماده ام.

من صبورم،بیش از آنچه تو فکرش را می کنی. 

حتی دلم می خواهد یادت بدهم که 

 تو چطور با دیگران صبور باشی. 

من آنقدر دوستت دارم که

هر روز منتظرت هستم. 

منتظر یک سر تکان دادن،دعا،فکر،

یا گوشه ای از قلبت 

 که متشکر باشد. 

 خیلی سخت است که یک مکالمه

 یک طرفه داشته باشی. 

خوب،من باز هم منتظرت هستم؛ 

سراسر پر از عشق تو. 

..به امید آنکه شاید امروز کمی هم

به من وقت بدهی. 

 آیا وقت داری که این را برای

 کس دیگری هم بفرستی؟ 

 اگر نه،عیبی ندارد، 

می فهمم و هنوز هم دوستت دارم. 

 روز خوبی داشته باشی... 

 

 

 

 

   + حمید اکبری - ٢:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۳/٢٢

ابله وفرزانه

داستان ابله و فرزانه 

 

در دهکده ای کوچک مردی زندگی می کرد که به ابله بودن اشتهار داشت و ابله هم بود . 

 تمام آبادی مسخره اش می کردند .

ابلهی تمام عیار بود و مردم کلی با او تفریح می کردند.

ولی او از بلاهت خود خسته شد .

بنابر این از مرد عاقلی راه چاره را پرسید.

مرد عاقل گفت :

- مساله ای نیست ! ساده است،

 وقتی کسی از کسی تعریف کرد تو انکار کن . 

 اگر کسی ادعا می کند که  " این آدم مقدس است "٬ 

فوری بگو " نه ! خوب می دانم که گناهکار است٬ 

" اگر کسی بگوید " این کتابی معتبر است "٬ فوری بگو "

 من خوانده و مطالعه کرده ام "٬ نگران نباش که آن را

 خوانده یا نخوانده ای٬ راحت بگو " مزخرف است !

"٬ اگر کسی بگوید این نقاشی یک اثر هنری بزرگ است " راحت بگو " این هم شد هنر؟  چیزی نیست

 مگر کرباس و رنگ . یک بچه هم می تواند آن را بکشد". انتقاد کن٬ انکار کن٬ دلیل بخواه

و پس از هفت روز به دیدنم بیا.

بعد از  هفت روز٬ آبادی به این نتیجه رسید که این شخص نابغه است : " ما خبر از استعدادهای او نداشتیم و اینکه اودرهر موردی اینقدر نبوغ دارد .

 نقاشی را نشان او می دهی و او خطاها را به شما

 نشان می دهد. کتابهای معتبر را نشان او می دهی

 و او اشتباهات و خطا ها را گوشزد می کند .

 چه مغز نقاد شگرفی !چه تحلیل گر و نابغه ی بزرگی ! "

پس از هفت روز پیش مرد عاقل رفت و گفت :

- دیگر احتیاج به صلاح و مصلحت تو ندارم .

 تو آدم ابلهی هستی !

تمام آبادی به این آدم فرزانه معتقد بودند و همه می گفتند :" چون نابغه ی ما مدعی است این مرد آدمی است ابله٬ 

پس او باید ابله باشد."*

* زندگی به روایت بودا٬ ص ۱۵۵ ٬نشر آویژه

اصل داستان از داستان سرای روسی تورگنیف است.

حالا این حکایت ماست.

 

   + حمید اکبری - ۱:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۳/٧

ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟؟؟ مهدی اخوان ثالث

ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟؟؟

چاووشي

 بسان رهنورداني كه در افسانه ها گويند
گرفته كولبار زاد ره بر دوش
فشرده چوبدست خيزران در مشت
 گهي پر گوي و گه خاموش
در آن مهگون فضاي خلوت افشانگيشان راه مي پويند
ما هم راه خود را مي كنيم آغاز
سه ره پيداست
 نوشته بر سر هر يك به سنگ اندر
حديقي كه ش نمي خواني بر آن ديگر
 نخستين : راه نوش و راحت و شادي
 به ننگ آغشته ، اما رو به شهر و باغ و آبادي
 دوديگر : راه نیميش ننگ ، نيمش نام
اگر سر بر كني غوغا ، و گر دم در كشي آرام
سه ديگر : راه بي برگشت ، بي فرجام
من اينجا بس دلم تنگ است
و هر سازي كه مي بينم بد آهنگ است
بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بي برگشت بگذاريم
ببينيم آسمان هر كجا آيا همين رنگ است ؟
تو داني كاين سفر هرگز به سوي آسمانها نيست
سوي بهرام ، اين جاويد خون آشام
سوي ناهيد ، اين بد بيوه گرگ قحبه ي بي غم
كي مي زد جام شومش را به جام حافظ و خيام
و مي رقصيد دست افشان و پاكوبان بسان دختر كولي
و اكنون مي زند با ساغر مك نيس يا نيما
و فردا نيز خواهد زد به جام هر كه بعد از ما
سوي اينها و آنها نيست
به سوي پهندشت بي خداوندي ست
 كه با هر جنبش نبضم
هزاران اخترش پژمرده و پر پر به خاك افتند
بهل كاين آسمان پاك
چرا گاه كساني چون مسيح و ديگران باشد
كه زشتاني چو من هرگز ندانند و ندانستند كآن خوبان
پدرشان كيست ؟
و يا سود و ثمرشان چيست ؟
بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بگذاريم
به سوي سرزمينهايي كه ديدارش
بسان شعله ي آتش
دواند در رگم خون نشيط زنده ي بيدار
نه اين خوني كه دارم ، پير و سرد و تيره و بيمار
چو كرم نيمه جاني بي سر و بي دم
كه از دهليز نقب آساي زهر اندود رگهايم
كشاند خويشتن را ، همچو مستان دست بر ديوار
 به سوي قلب من ، اين غرفه ي با پرده هاي تار
و مي پرسد ، صدايش ناله اي بي نور
كسي اينجاست ؟
 هلا ! من با شمايم ، هاي ! ... مي پرسم كسي اينجاست ؟
 كسي اينجا پيام آورد ؟
 نگاهي ، يا كه لبخندي ؟
فشار گرم دست دوست مانندي ؟
و مي بيند صدايي نيست ، نور آشنايي نيست ، حتي از نگاه
مرده اي هم رد پايي نيست
صدايي نيست الا پت پت رنجور شمعي در جوار مرگ
مل
ول و با سحر نزديك و دستش گرم كار مرگ
وز آن سو مي رود بيرون ، به سوي غرفه اي ديگر
به اميدي كه نوشد از هواي تازه ي آزاد
ولي آنجا حديث بنگ و افيون است - از اعطاي درويشي كه مي خواند
 جهان پير است و بي بنياد ، ازين فرهادكش فرياد
وز آنجا مي رود بيرون ، به سوي جمله ساحلها
پس از گشتي كسالت بار
بدان سان باز مي پرسد سر اندر غرفه ي با پرده هاي تار
كسي اينجاست ؟
و مي بيند همان شمع و همان نجواست
كه مي گويند بمان اينجا ؟
كه پرسي همچو آن پير به درد آلوده ي مهجور
خدايا به كجاي اين شب تيره بياويزم قباي ژنده ي خود را ؟
بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بگذاريم
كجا ؟ هر جا كه پيش آيد
بدانجايي كه مي گويند خورشيد غروب ما
زند بر پرده ي شبگيرشان تصوير
بدان دستش گرفته رايتي زربفت و گويد : زود
وزين دستش فتاده مشعلي خاموش و نالد دير
كجا ؟ هر جا كه پيش آيد
به آنجايي كه مي گويند
چوگل روييده شهري روشن از درياي تر دامان
و در آن چشمه هايي هست
 كه دايم رويد و رويد گل و برگ بلورين بال شعر از آن
و مي نوشد از آن مردي كه مي گويد
چرا بر خويشتن هموار بايد كرد رنج آبياري كردن باغي
كز آن گل كاغذين رويد ؟
 به آنجايي كه مي گويند روزي دختري بوده ست
 كه مرگش نيز چون مرگ تاراس بولبا
 نه چون مرگ من و تو ، مرگ پاك ديگري بوده ست
كجا ؟ هر جا كه اينجا نيست
من اينجا از نوازش نيز چون آزار ترسانم
ز سيلي زن ، ز سيلي خور
وزين تصوير بر ديوار ترسانم
درين تصوير
عمر با سوط بي رحم خشايرشا
زند د
یوانه وار ، اما نه بر دريا
به گرده ي من ، به رگهاي فسرده ي من
به زنده ي تو ، به مرده ي من
بيا تا راه بسپاريم
به سوي سبزه زاراني كه نه كس كشته ، ندروده
به سوي سرزمينهايي كه در آن هر چه بيني بكر و دوشيزه ست
و نقش رنگ و رويش هم بدين سان از ازل بوده
كه چونين پاك و پاكيزه ست
به سوي آفتاب شاد صحرايي
كه نگذارد تهي از خون گرم خويشتن جايي
و ما بر بيكران سبز و مخمل گونه ي دريا
مي اندازيم زورقهاي خود را چون كل بادام
و مرغان سپيد بادبانها را مي آموزيم
 كه باد شرطه را آغوش بگشايند
و مي رانيم گاهي تند ، گاه آرام
بيا اي خسته خاطر دوست ! اي مانند من دلكنده و غمگين
من اينجا بس دلم تنگ است
بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بي فرجام بگذاريم

(مهدی اخوان ثالث)

 

   + حمید اکبری - ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۳/٧