پيام قلم ني


فرهنگ وهنر و...

بخشی از وصیتنامه لویی پاستور

   + حمید اکبری - ۱:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/٢٩

کتاب هستی ما... - دکتر شفیعی کدکنی

   + حمید اکبری - ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/٢۸

گفته بودی که چرا محو تماشای منی - فریدون مشیری

   + حمید اکبری - ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/٢٦

کار تجسم عشق است -جبران خلیل جبران

   + حمید اکبری - ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/٢٥

لبخند بودا - محبت مسيح - اخلا ق محمدي وعدالت موسی غايب های بزرگ زمان ما هستند

لبخند بودا - محبت مسيح - اخلا ق محمدي وعدالت موسی  غايب های بزرگ زمان ما هستند

   + حمید اکبری - ۱:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/٢۱

عجبا که هنوز مينويسم برای تو عزيزم.؟

عجبا که هنوز مينويسم برای تو

   + حمید اکبری - ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/٢٠

مهربان همچو جسم با جانيم - ايرج ميرزا

مهربان همچو جسم با جانيم - ايرج ميرزا

   + حمید اکبری - ٢:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/۱٩

گنجشک خاموش ميشود ونگاهم ميکند : يعنی که بنواز؟؟؟ -زنده ياد استاد قربان سليمانی

گنجشک خاموش ميشود

 ونگاهم ميکند : 

 يعنی که: بنواز؟؟؟

زنده ياد استاد قربان سليمانی

   + حمید اکبری - ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/۱۸

ايخدا اين وصل را هجران مکن - مولانا

ايخدا اين وصل را هجران مکن - مولانا

سرخوشان عشق را نالان مکن

   + حمید اکبری - ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/۱٧

از دوست به يادگار دردی دارم - مولانا

از دوست به يادگار دردی دارم - مولانا

   + حمید اکبری - ۱:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/۱٦

آن خطاط سه گونه خط نوشتی ... - شمس تبريزی

   + حمید اکبری - ۱:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/۱٥

اميد رهايی نيست وقتی همه ديواريم. حسين منزوی

اميد رهايی نيست وقتی همه ديواريم.  حسين منزوی

   + حمید اکبری - ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/۱٤

خانه دوست همين جاست اگر بگذارند. محمود اکرامی

   + حمید اکبری - ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/۱۳

به آنان که با قلم تباهی دهر را به چشم جهانيان پديدار ميکنند...

   + حمید اکبری - ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/۱٢

سرزده وارد مشو ميکده حمام نيست .

   + حمید اکبری - ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/۱۱

ساقی زسر لطف به ما صبر عطا کن - تا بوی ميی هست در اين ميکده هستيم.

   + حمید اکبری - ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/۱٠

ای ايران ای مرز پر گهر - ای خاکت سرچشمه هنر

 

کاش درختی بی شکوفه وبی میوه بودم

 

روحم از بار میوه ی پخته ی خود سنگین است

کیست که بیاید و بچیند و راضی شود؟

یک نفر نیست که روزه دار باشد و قلبش مهربان و سخاوتمند، تا بیاید و روزه اش را

با نخستین ثمراتِ من از خورشید بگشاید و

مرا از بار فروانی خویش نجات دهد؟

 

.روحم لبریز از باده ی اعصار است

تشنه ای نیست که بیاید و بنوشد؟

 

،بنگر مردی دستان خویش را فرا می آورد و در چهارراه ها می ایستاد

:و دستانش پر از گوهران بودند. و رهگذران را ندا می داد و می گفت

.بر من رحمت آورید و از من بگیرید

.به نام خدا، دستانم را خالی کنید و تسلایم بدهید

.اما رهگذران تنها نگاهش می کردند و هیچکس چیزی از دستان او برنمی داشت

بهتر بود که او گدایی بود و دستش را برای گرفتن دراز می کرد

- آی دستی لرزان، که خالی به سینه اش بازمی گشت-

تا اینکه دستش را سرشار از هدایای گرانبها پیش می آورد

.و هیچ کس نبود که آن را بگیرد

 

و بنگر شهزاده ی سخاوتمند ی، در کوه و صحرا خیمه های حریر برپا کرد

و به غلامانش فرمان داد آتش بیفروزند، تا غریبان و آوارگان ببینند؛

.و غلامانش را فرستاد تا در جاده ها میهمانانی بیابند

.اما جاده ها و راههای بیابان متروک بود، و هیچ کس را نیافتند

.بهتر بود آن شهزاده مردی بی کس و تنها و در جستجوی نان و سرپناه بود

.بهتر بود آواره ای بود که هیچ چیز جز عصا و ظرف سفالی نداشت

زیرا در این صورت، شب هنگام به هم نوع خود بر می خورد به شاعران بی کس و کار

.و در تهی دستی و خاطرات و رؤیاها با هم شریک می شدند

 

و بنگر، دختر پادشاهی بزرگ از خواب برخاست و جامه ی حریرش را

،بر تن کرد و مرواریدها و یاقوت هایش را بر خود آویخت

.و بر موهایش مُشک افشاند و انگشتانش را در کهربا فرو برد

پس از برجش به باغ فرود آمد، و آن جا، تنها

.ژاله های شبانه به ملاقات صندل های زرین اش آمدند

،در سکون شبانه، دختر یک کشتگر، که با گوسفندانش به دشت رفته بود

شامگاهان، با غباردره های پیچ در پیچ بر پاهایش، و بوی تاکستانها در

چین های لباسش، به خانه باز می گشت. و چون شب فرا می رسید

و فرشته ی شب بر جهان مستولی می شد، دزدانه به کنار رودِ دره

.می رفت، که عاشقش آن جا در انتظارش بود

،کاش آن شاهدخت، راهبه ای بود درصومعه ای، و قلبش را به جای بخور میسوزاندند

تا قلبش بالا رود و به باد برسد، و روحش را همچون شمعی می سوزاند، تا

نوری شود و در کنار آنان که نیایش می کنند و آنان که عشق می ورزند

.و آنان که معشوق اند، به نور اعلی برسد

کاش زنی سالخورده بود، و در آفتاب می نشست و به یاد می آورد

.کدام کس شریکِ جوانی اش بوده است

 

روحم از بار میوه ی پخته ی خود سنگین است؛

.روحم از بار میوه اش سنگین است

اینک که می آید تا بخورد و راضی شود؟

روحم از باده اش لبریز است

اینک که باده می ریزد و می نوشد و گرمای صحرا را فرو می نشاند؟

 

کاش درختی بی شکوفه و بی میوه بودم؛

چرا که درد پرباری تلخ تر از سترونی است؛

،و رنج ثروتی که هیچ کس نمی پذیرد

.عظیم تر از اندوهِ تهی دستی است که هیچ کس به او نمی بخشد

 

کاش چاهی خشک بودم، و مردمان در من سنگ می انداختند؛

زیرا تحملش بهتر و آسان تر از چشمه های آب زنده بودن است؛

.و مردم از کنارت بگذرند اما ننوشند

 

،کاش نِی زیر پا افتاده ای بودم

،چرا که بهتر بود از چنگی سیمین تار بودن

،در خانه ای که سرورش انگشت ندارد

.و کودکانش ناشنوایند

 

 

. از کتاب باغ پیامبر و سرگردان

نوشته ی جبران خلیل جبران

 

   + حمید اکبری - ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/٩

آری آری زندگی زيباست.سياوش کسرايی - آرش کمانگير.

   + حمید اکبری - ۱:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/۸

ببخشيد شما ثروتمنديد...

 

ببخشيد شما ثروتمنديد

 

 هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزيدند. پسرك پرسيد:«ببخشين خانم! شما كاغذ باطله دارين»
كاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها كمك كنم. مى خواستم يك جورى از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به پاهاى كوچك آنها افتاد كه توى دمپايى هاى كهنه كوچكشان قرمز شده بود. گفتم: «بيايين تو يه فنجون شيركاكائوى گرم براتون درست كنم.»
آنها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخارى نشاندم تا پاهايشان را گرم كنند. بعد يك فنجان شيركاكائو و كمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول كار خودم شدم. زير چشمى ديدم كه دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خيره به آن نگاه كرد. بعد پرسيد: «ببخشين خانم! شما پولدارين »
نگاهى به روكش نخ نماى مبل هايمان انداختم و گفتم: «من اوه... نه!»
دختر كوچولو فنجان را با احتياط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبكى اش به هم مى خوره.»
آنها درحالى كه بسته هاى كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولين بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم. بعد سيب زمينى ها را داخل آبگوشت ريختم و هم زدم. سيب زمينى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، يك شغل خوب و دائمى، همه اينها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجايشان گذاشتم و اتاق نشيمن كوچك خانه مان را مرتب كردم. لكه هاى كوچك دمپايى را از كنار بخارى، پاك نكردم. مى خواهم هميشه آنها را همان جا نگه دارم كه هيچ وقت يادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.

ماريون دولن

 

 

   + حمید اکبری - ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/۸

درسايه کوه بايد از دشت گذشت. مجتبی کاشانی

   + حمید اکبری - ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/٦

برای عشق...برای عشق ...

برای عشق ...

 

برای عشق قبول كن ولی غرورت را از دست نده.

 

برای عشق گریه كن ولی به كسی نگو.

 

برای عشق مثل شمع بسوز ولی نگذار پروانه ببینه.

 

برای عشق پیمان ببند ولی پیمان نشكن.

 

برای عشق جون خودتو بده ولی جون كسی رو نگیر.

 

برای عشق وصال كن ولی فرار نكن.

 

برای عشق زندگی كن ولی عاشقانه زندگی كن.

 

برای عشق بمیر ولی كسی رو نكش.

 

برای عشق خودت باش ولی خوب باش

   + حمید اکبری - ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/٥

 

برای عشق ...

 

برای عشق قبول كن ولی غرورت را از دست نده.

 

برای عشق گریه كن ولی به كسی نگو.

 

برای عشق مثل شمع بسوز ولی نگذار پروانه ببینه.

 

برای عشق پیمان ببند ولی پیمان نشكن.

 

برای عشق جون خودتو بده ولی جون كسی رو نگیر.

 

برای عشق وصال كن ولی فرار نكن.

 

برای عشق زندگی كن ولی عاشقانه زندگی كن.

 

برای عشق بمیر ولی كسی رو نكش.

 

برای عشق خودت باش ولی خوب باش

   + حمید اکبری - ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/٥

آری آغاز دوست داشتن است. فروغ فرخ زاد

گر چه پايان راه نا پيداست

من به پايان دگر نينديشم

که همين دوست داشتن زيباست.

   + حمید اکبری - ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/٤

من به زلف تو اسير وتوبه زلف دگری.

محرمی نيست که تا سفره دل باز کنم

   + حمید اکبری - ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/۳

در خوابگه جهان من سودايی. چشمی بگشودم از پی بينايی. -ابو علی سينا.

ديدم که در آن نبودبيدار کسی

من نيز به خواب رفتم از تنهايی.

   + حمید اکبری - ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/٢

به کدام مذهب است اين ؟ به کدام ملت است اين.؟

که کشند عاشقی را

که تو عاشقم چرايی؟

   + حمید اکبری - ۱:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/۱