پيام قلم ني


فرهنگ وهنر و...

جلوه خورشيد از جمال حسين است.

چشم فلک

مات از جلال

حسين است

   + حمید اکبری - ۱:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/۳٠

امام حسين -ای شمشير ها مرا در بر بگيريد

اگر دين محمد(ص) جز با

کشته شدن من بر قرار نميماند

ای شمشير ها مرا در بر بگيريد

   + حمید اکبری - ۱:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/٢٧

زندگی پاداش است ووبالا رفتن از پله بودن

 

زندگی پاداش

 

      است

   + حمید اکبری - ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/٢٦

شادی - غم - غرور - عشق

این قانون طبیعت است که هیچ کس به تنهایی نمی تواند خوشبخت باشد بلکه خوشبختی و سعادت را باید در سعادت و خوشبختی دیگران جستجو کرد

ویلیام شکسپیر

خوشبختی چیزی نیست که ان را حس کنیم فقط باید ان را به یاد بیاوریم

اوسکارو ایلد

 

در جزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می كردند:

 

شادی.غم.غرور.عشق

 

روزی خبر رسید كه به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت همه ساكنین جزیره قایق هایشان را آماده و جزیره را ترك كردنداما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند . چون او عاشق جزیره بودوقتی جزیره به زیر آب فرو می رفت عشق از ثروت که با قایقی با شكوه جزیره را ترك می كرد خواست و به او گفت :آیا می توانم با تو همسفر شوم؟ثروت گفت :نه! مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم هست و دیگرجایی برای تو وجود ندارد

 

پس عشق از غرور كه با یك كرجی زیبا راهی مكان امنی می شد كمك خواست  غرور گفت:نه! چون تمام بدنت خیس و كثیف شده و قایق زیبای مرا كثیف خواهی كرد.

 

غم در نزدیكی عشق بود. عشق به غم گفت : اجازه بده تا من با تو بیایم. غم با صدای حزن آلودگفت: من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تا تنها باشم.

 

عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد اون آنقدر غرق شادی و هیجان بود كه حتی صدای عشق را هم نشنید.

 

آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر نا امید شده بود كه ناگهان صدای سالخورده گفت : بیا من تو را خواهم برد . سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترك كرد. وقتی به خشكی رسیدند پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد كسی كه جانش را نجات داده بود چقدر به گردنش حق دارد! عشق آنقدر خوشحال بود كه حتی فراموش كرد نام پیر مرد را بپرسد !

 

عشق نزد علم كه مشغول مسئله ای روی شنهای ساحل بود رفت و از او پرسید:آن پیرمرد كه بود؟علم پاسخ داد: زمان،عشق!؟

 

عشق با تعجب گفت: اما او چرا به من كمك كرد؟ علم لبخندی خردمندانه زد و گفت: تنها زمان قادر به درك عظمت عشق است............

 

 

   + حمید اکبری - ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/٢٥

شهر هرت جايی است...

شهر هرت جايي است که رنگهاي رنگين کمان مکروه اند و رنگ سياه مستحب.

شهر هرت جايي است که اول ازدواج مي کنند بعد همديگر را مي شناسند.

شهر هرت جايي است که همه بد هستند مگر اينکه خلافش ثابت بشود.

شهر هرت جايي است که دوستت بعد از شنيدن حرفهایت به تو مي گوید: دوباره لاف زدي؟

شهر هرت جايي است که بهشت اش زير پاي مادراني است که حقي از زندگي و فرزند و همسر ندارند.

شهر هرت جايي است که درختان علل اصلي ترافيک اند و بريده مي شوند تا ماشينها راحت تر برانند.

شهر هرت جايي است که کودکان زاده مي شوند تا عقده هاي پدرها و مادرهاشان را درمان کنند.

شهر هرت جايي است که شوهرها انگشتر الماس براي زنانشان مي خرند اما حوصله 5 دقيقه قدم زدن

با همسران را ندارند.

شهر هرت جايي است که همه با هم مساوي اند و بعضي ها مساوي تر.

شهر هرت جايي است که براي مريض شدن و پيش دکتر رفتن حتماً بايد پارتي داشت.

شهر هرت جايي است که با ميلياردها پول بعد از ماهها فقط مي توان براي مردم مصيبت ديده چند چادر برپا کرد.

شهر هرت جايي است که خنده عقل را زائل مي کند.

شهر هرت جايي است که زن بايد گوشه خانه باشد. البته آن گوشه که آشپزخانه است.

و به آن مي گویند مرواريد در صدف.

شهر هرت جايي است که مردم سوار تاکسي مي شوند تا زود سر کار برسند تا کار کنند

و پول تاکسي شان را در بياورند.

شهر هرت جايي است که 33 بچه کشته مي شوند و ماموران امنيت شهر مي گویند: به ما چه.

مادر پدرها مي خواستند مواظب بچه هاشان باشند!

شهر هرت جايي است که نصف مردمش زير خط فقرند اما سريالهاي تلويزيوني شان را توي کاخها مي سازند.

شهر هرت جايي است که 2 سال بايد بروي سربازي تا بليط پاره کردن ياد بگيري.

شهر هرت جايي است که موسيقي حرام است. حرام.

شهر هرت جايي است که گريه محترم و خنده محکوم است.

شهر هرت جايي است که وطن هرگز مفهومي ندارد و باعث ننگ است.

شهر هرت جايي است که هرگز آنچه را بلدي نبايد به ديگري بياموزي.

شهر هرت جايي است که همه شغلها پست و بي ارزش اند مگر چند مورد انگشت شمار.

شهر هرت جايي است که وقتي مي روي به مدرسه کيفت را مي گردند مبادا آينه داشته باشي.

شهر هرت جايي است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است.

شهر هرت جايي است که توي فرودگاه برادر و پدرت را مي تواني ببوسي اما همسرت را نه.

شهر هرت جايي است که وقتي از دختر مي پرسند مي خواهي با اين آقا زندگي کني؟ مي گوید:

"نمي دونم هر چي بابام بگه".

شهر هرت جايي است که وقتي مي خواهي ازدواج کني 500 نفر را دعوت مي کني و شام مي دهي

تا بروند و از بدي و زشتي و نفهمي و بي کلاسي تو حرف بزنند.

شهر هرت جايي است که هرگز نمي شود به پشت بامش رفت مگر اينکه از يک طرفش بيفتي.

شهر هرت جايي است که .......

خدايا اين شهر چقدر به نظرم آشناست!!!!!!

 

   + حمید اکبری - ۱:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/٢٤

مهندسی ومديريت.

 مهندسي و مدیريت 

 

مردی که سوار بر بالن در حال حرکت بود ناگهان به یاد آورد قرار مهمّی دارد؛ ارتفاعش را کم کرد و از مردی که روی زمین بود پرسید:

"ببخشید آقا ؛ من قرار مهمّی دارم ، ممکنه به من بگویید کجا هستم تا ببینم   به موقع به قرارم می رسم یا نه؟"

مرد روی زمین : بله، شما در ارتفاع حدودا ً ۶ متری در طول جغرافیایی "۱٨'۲۴۸۷ و عرض جغرافیایی "۴۱'۲۱۳۷ هستید.

مرد بالن سوار : شما باید مهندس باشید.

مرد روی زمین : بله، از کجا فهمیدید؟؟"

مرد بالن سوار : چون اطلاعاتی که شما به من دادید اگر چه کاملا ً دقیق بود به درد من نمی خورد و من هنوز نمی دانم کجا هستم و به موقع به قرارم می رسم یا نه؟"

مرد روی زمین : شما باید مدیر باشید.

مرد بالن سوار : بله، از کجا فهمیدید؟؟؟"

مرد روی زمین : چون شما نمی دانید کجا هستید و به کجا میخواهید بروید. قولی داده اید و نمی دانید چگونه به آن عمل کنید و انتظار دارید مسئولیت آن را دیگران بپذیرند.

 

   + حمید اکبری - ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/٢٢

تو را ای کهن بوم وبر دوست دارم -اخوان ثالث

   + حمید اکبری - ٧:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/٢٠

دهنده ای که به گل نکهت و به گل جان داد. محتشم کاشانی

   + حمید اکبری - ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/۱٩

جوانی - جوانی - جوانی . ( بهار)

   + حمید اکبری - ٢:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/۱۸

نميدانم چه بايد کرد با دل.زهی دل آفرين دل مرحبا دل. ابوالقاسم لاهوتي

   + حمید اکبری - ۱:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/۱٧

دل به سودای تو بستيم خدا ميداند- شمس مغربی.

   + حمید اکبری - ۳:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/۱٦

بگذار که در حسرت ديدار بميرم. - سيمين بهبهانی

   + حمید اکبری - ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/۱٥

در راه عشق همسفرم جز جنون نبود.- بهادر يگانه

   + حمید اکبری - ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/۱٤

برف باريده بود و زمين تر شده -ابن عربی.

   + حمید اکبری - ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/۱۳

مسيح دل--دوم ژانويه

   + حمید اکبری - ٢:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/۱٢

يارب سببی ساز که خورسند توان بود.- دکتر ذبيح الله صفا.

   + حمید اکبری - ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/۱۱

ای لبت زنده کرد نام مسيح - محتشم کاشانی. -اول ژانويه

   + حمید اکبری - ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/۱٠

هوا مسيح نفس گشت وباد نافه گشای - حافظ

   + حمید اکبری - ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/٩

تو ای بزرگ چرا ذره ذره درد شدی؟يا علی. - الهام خضرايی منش

   + حمید اکبری - ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/۸

کسی که در دل شب نان وعشق می آورد- الهام خضرايی منش

   + حمید اکبری - ٦:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/٧

شیر خدا شاه ولایت علی - نظامی.

   + حمید اکبری - ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/٦

آزاده چون مسیح بر افلاک میرود- صایب تبریزی.میلاد مسیح مبارکباد.

   + حمید اکبری - ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/٥

خواجه عبدالله - دستم تهی و لطف تو بی پايان است.يا علی

   + حمید اکبری - ۱:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/۳